بسم الله الرحمن الرحیم


سدیدالدین محمد عوفی:

وقتی مردی بود خیاط در عفاف و صلاح  و زنی داشت عفیفه،مستوره و باجمال وکمال و هرگز خیانتی از وی ظاهر نگشته بود. روزی زن نزد شوهر خود نشسته بود و زبان تطاول گشاده،به سبیل منت یاد میکرد که :

تو قدر عفاف من چه میدانی وقیمت صلاح من چه شناسی،که من در صلاح زبیده ی وقت و رابعه ی عهدم.

مرد گفت:راست میگویی،اما عفاف تو به نتیجه عفاف من است.

چون من در حضرت آفریدگار راست  باشم ،او تو را در عصمت بدارد.

زن خشمگین شد وگفت:هیچ کس زن را نگاه نتواند داشت واگر مراوسیلت صلاح و عفت نیستی ،هرچه خواستمی بکردمی

مرد گفت:تورا اجازت دادم به هرجا که خواهی برو و هرچه خواهی بکن

زن روز بعدخودرا بیاراست و جادر در سر کشید واز خانه برون شد و تا شب بیرون بود،اما هیچ کس به وی التفات نکرد مگر یک مرد که چادر اورا کشید و رفت.

چون زن به خانه آمد مرد گفت:همه روز گشتی و هیچ کس به تو التفات نکرد مگر یک کس و او نیز رها کرد.

زن گفت:تو از کجا دیدی؟

گفت:من در خانه خود بودم.اما من در عمرخود به هیچ زن نامحرم به چشم خیانت نگاه نکرده ام مگردر کودکی که گوشه چادر زنی را گرفتم ودر حال پشیمان شدم ورها کردم.دانستم اگر کسی قصد حرم من کند بیش از این نباشد.

زن در پای شوهر افتاد و گفت:مرا معلوم شد که عفاف من از عفاف توست.

 

فایده این حکایت این است :که هر کس خواهد که نامحرمان در حرم او خیانت نکنند،گو نظر از حرم مسلمانان گسسته دار که حق تعالی به برکت عفت تو ،اهل حرم تو را در پرده عفت نگه دارد.

 

گفتم که:"مکن" گفت:"مکن تا نکنند"

این یک سخنم چنان خوش آمدکه مپرس

 

 

کتاب (هزارو یک حکایت اخلاقی  جلد اول صفحه 364)

کتاب جوامع الحکایات صفحه 338




برچسب ها :
عفاف ,  سدیدالدین محمد عوفی ,  حکایت اخلاقی , 

موضوع :
حجاب ,