بسم رب الشهدا و الصدیقین



یکی از فرماندهان لشگر 25 کربلا نقل می کند که:

در عملیات فتح المبین، به دلیل وسعت زیاد عملیات

 و پیش روی لحظه به لحظه رزمندگان در عمق موانع نیروهای عراقی،

 احتمال می رفت که عده ای در دام عراقی ها گیر بیفتند،

یکی از این موارد،

نوجوانی بسیجی بود که با صدای آرام اینگونه از پشت بیسیـــم تعریف می کرد:

- عراقی ها دارند به بعضی از بچه ها تیر خلاص می زنند و دارن به من نزدیک میشن!

-حالا چیکار می کنی؟!

- یه نارنجک دارم، حاجی سلام ما را به امام برسان، امام را تنها نگذارید.

- (با صدای بغض آلود، جوابش را دادیم) چیکار می خوای بکنی.

- حاجی شرمنده، دیگه نمتونم صحبت کنم، خیلی نزدیک شدن،

 سلامتون به دوستان شهیدتان می رسانم.

مکالمه قطع شد...

روز بعد بچه ها به همان منطقه که گِراش داده بود رفتند،

 به چند تا پیکر رسیدند که تیر خلاص خورده بودند

و در کنارشان جسد متلاشی شده ای بود که جنازه چند عراقی هم کنارش افتاده بود،

معلوم بود با نارنجک خود و عراقی ها را متلاشی کرده بود.

هیچ چیزی برای شناسائی او پیدا نکردیم، روی کفنش نوشتیم:


شهید گمنام، فرزند روح الله...




برچسب ها :
شهید ,  قرمانده ,  بسیجی ,  شهید گمنام ,  فرزند روح الله ,  عملیات فتح المبین , 

موضوع :
شهدا ,