تبلیغات
نشانی بهشت - مطالب دی 1392
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

در زمانی كه آن زمانه نبود
قصه ی سیب و آدم و حوا
حرفی از كوه و ساحل و صخره
صحبتی از بهشت روح افزا
ناگهان عشق آفریده شده و
شدم عاشق، شدم غلام شما
قلم عشق بود و صحنه ی دل من
آن زمان، آن زمان نا پیداست
كه قلم هم نوشت دست خدا
السلام و علیك یا زهرا
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی
ابر برچسب ها




من یک دخترم...



زورخانه و تشک کشتی جای ما نیست! اما پهلوان که می شود بود!!


جز من کدام پهلوان را می شناسی که تمام کوچه و خیابان ها برایش زورخانه باشند و گود؟!


لباس مشکی پهلوانیش را که بپوشد کسی حتی جرات نکند تماشایش کند


چه رسد به هم آورد شدن!!


آن وقت تمام مرشدهای خدا برایش ضرب بگیرند و هر نگاه پلیدی را که خاک کرد بلند


یا زهرا بگویند!!


جز من کدام پهلوان هست که حتی سیاهی رخت پهلوانیش به جان حریف رعشه اندازد؟!!


جز من کدام پهلوان هست که با این همه زور! خوش خلق است و با همه مهربان؟!

من یک دخترم... ما دختریم...


تمام شرق و غرب حتی از سیاهی چادر ما می ترسند، چه رسد به خود ما!


تمام نگاه های ناپاک هم از ما می ترسند...


عجب زور بازویی داریم...


ما دختریم... دختران چادری...


تمام دنیا از ما می ترسند،اما با اینهمه قدرت باز هم مهربانیم و خوش خلق و


برای مادر نوکر...


خودمانیم! عجب پهلوان هایی هستیم! بگویید مرشد برای ما ضرب بگیرد 



برچسب ها :
دختر ,  پهلوان ,  گودکشتی ,  مرشد ,  ضرب , 

موضوع :
حجاب , 





 تو گردان شایعه شد؛نماز نمی خونه!


 گفتن:«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»

 باور نکردم و گفتم:«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه».

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم.

با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند!

توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سرحرف را باز کنم.

 - تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی...

لبخندی زد و گفت:یادم می دی نماز خوندن رو!

- بلد نیستی!؟

- نه، تا حالا نخوندم!

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه

 داد، نماز خواندن را یادش دادم.

 توی تاریک و روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.

دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند.

 سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.

 هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد.

 آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.

 با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش با آسمان یکی شد...





برچسب ها :
نماز ,  شایعه ,  صلبب ,  قایق ,  خمپاره ,  شهید , 

موضوع :
شهدا , 






ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ ،

 ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ،

 ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:


ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ     ﻛﻪ ﺩﺭﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯیک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ


ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ    ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ
ﻗﺮﺍﺭ


ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،

ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!


ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!


ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ

 ﻭﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ


ﻣﻦﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ


ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ، ﻫﻤﻴﻦ؟!

ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!


ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮﻛﺰﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ    ﻧﺸﺎﻳﺪﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪﺁﺩﻣﻲ




برچسب ها :
بنی آدم ,  محنت ,  درد ,  دانش آموز ,  معلم ,  شعر ,  روزگار ,